کمپین «یك میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمیز» و دیاسپورا
کمپین یک میلیون امضا

در دوره های مختلف تاریخ، همیشه ایرانی مهاجر و تبعیدی وجود داشته است. ولی مشخصه ای که دوران پسا حکومت اسلامی را از دورانهای دیگر جدا میسازد اولاً تعداد بالا و پراکندگی گسترده آنان در اقصی نقاط جهان و دوماً در کنکاشی دائمی به گذشته شخص خود و تاریخ اخیر ایران است که با حس دلتنگی و چاشنی سرخوردگی همراه است.
در پاسخ به این حسها گروهی به نوستالگی -حتی ساختگی و غیر حقیقی باشکوه- پناه میبرند و گروهی در جستجوی پاسخی برای چراهایشان به مطالعه، پژوهش و تولید فکر روی میآورند. ولی گروهی هم هستند که میکوشند در پروسه یافتن پاسخ، در اطراف خود تغییر ایجاد کنند. از آنجائیکه من متعلق به گروه سوم هستم، در زمان تولد کمپین «یك میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمیز» بعنوان یک حامی این کمپین شروع به فعالیت کردم.
تاریخچه
گروههایی از فعالان جنبش زنان پس از تجمع ٢٢ خرداد سال ١٣٨٥ (که در میدان هفت تیر انجام شد) بر آن شدند كه در ادامهی پیگیری اهدافی که در قطعنامه آن تجمع اعلام شده بود در جهت تلاش برای تغییر قوانین ناعادلانه و زنستیز در ایران، حركتی جمعی و هدفمند را در دستور كار خود قرار دهند. «کمپین یک میلیون امضا برای تغیر قوانین تبعیض آمیز»، ٥ شهریور ١٣٨٥ در خیابان و روبروی درهای بسته موسسه رعد، با نویدی نو برای ساخت دنیایی بهتر، آغاز به کار کرد.
این کمپین در ایران با الهام از «کمپین یک میلیون امضا برای اصلاح مدونه» (قانون احوال شخصیه مراکش) آغاز به کار کرد. این کارزار پیشرو در تاریخ ۳ مارس ۱۹۹۲ (۱۲ اسفند ۱۳۷۰) توسط «اتحادیه اقدام زنانه(UAF) » و از طریق نشریه فمینیستی «۸ مارس» در مراکش کلید خورد.
نقاط تشابه و الگوبرداری کمپین ایران از نسخه مراکشی آن
هر دو کمپین به دنبال اصلاح قوانین تبعیضآمیز خانواده و احوال شخصیه (مانند طلاق، چندهمسری، سن ازدواج و سرپرستی فرزندان) بودند. هردو کارزار جمعآوری امضا را بعنوان ابزار مستند کردن نظریه خود مبنی براثبات این موضوع به حاکمیت که مطالبات زنان، خواستهای محدود به قشر کوچکی (از روشنفکران) نیست، بلکه خواست تودههای وسیع جامعه میباشد را در دستور کار خود قرار دادند.
رویکرد دروندینی نسخهء مراکشی
فعالان مراکشی حرکت خود را در تضاد با اسلام تعریف نکردند، بلکه با تکیه بر پویایی فقه و ارائه تفسیرهای امروزی، اصلاح قوانین را خواستار شدند؛ رویکردی که عیناً توسط فعالان کمپین در ایران نیز اتخاذ شد. از اینرو فعالین کمپین بدنبال روحانیون مرجعی بودند که بتوانند بکمک آنها قوانین اسلامی را تغییر دهند. این موضوع از سوی تعدادی از زنان در دیاسپورا نقطه ضعف کمپین شمرده شد و به عدم استقبال از کمپین در میان آنها منجر گردید.
کمپین مراکشی در نهایت توانست فراتر از هدف خود امضا جمعآوری کند و با ایجاد یک بحث عمومی بزرگ، سلطان حسن دوم (پادشاه وقت) و جانشین او ملک محمد ششم را به تسلیم وادار کند؛ روندی که به اصلاحات موثر و بنیادین قانون خانواده مراکش در سالهای ۱۹۹۳ و ۲۰۰۴ منجر شد. موفقیت این الگو، فعالان ایرانی را پس از سرکوب تجمع میدان هفتتیر مجاب کرد تا مسیر چهرهبهچهره کارزار مراکشی را در پیش بگیرند.
تفاوتها
تفاوت فاحشی که این دو کارزار را از هم مجزا میکرد تفاوت دو حکومت مستقر در مراکش و ایران بود. در ایران یک حکومت اسلامی بر پایه قوانین بگرفته مستقیم از شریعت و حدیث شیعه حاکم بود. حکومتی که پس از یک انقلاب بر کشور چیره شده بود. انقلابی که نه تنها ایرانیان فارغالتحصیل در غرب و و سکولار حامی آن بودند، بلکه اندیشمندان غربی مانند میشل فوکو، ریچارد فالک و بخشی از فمینیستهای غربی از آن حمایت میکردند. اکثر ناظران غربی چپ و چپ لیبرال و گروههای حامی اقلیتها مانند حزب سبزهای آلمان (پروگرسیو) برگزاری "انتخابات" را دلیلی بر قبول حکومت از سوی مردم و نزدیک به "دموکراسی" غربی قلمداد میکردند. آنها در جاهایی حتی وجود اصلاحطلبان در مقابل تندروهای بنیادگرا را به یک جامعه پویا مرتبط میدانستند (کنفرانس برلین، آوریل ٢٠٠٠).
نکته مهم دیگر اینکه در مراکش حجاب اجباری نبود، ولی در ایران یکی از اصول نوشته و نانوشته حکومت اسلامی بود. و کیست که نداند، زنان ایرانی از همان فردای به قدرت رسیدن اسلامیستها علیه حجاب اجباری به خیابانها آمدند، هر روز تحقیر شدند، کتک خوردند، بر آسفالت خیابانها کشیده، دستگیر و روانه زندان شده و مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند. همین مورد عدهای از زنان در دیاسپورا را مردد میساخت که از کمپین حمایت کنند. آنها کمپین را متهم میکردند که آن عده از زنان که الویتشان مبارزه با حجاب اجباری است ندیده گرفته میشوند. از اینرو از همان آغاز، چالش جدی کمپین در دیاسپورا نپرداختن به حجاب بود.
با اینحال کمپین برای من نسیمی برای تغییر در اذهان عمومی داخل ایران و زمینهای برای فرهنگسازی بود. همین امروز هم که این متن را مینویسم آنرا یکی از حرکات مؤثر در تحولات اجتماعی پسا واقعه بهمن ٥٧ میدانم. به بیان دیگر در این دوی امدادی زنان از زمان انقلاب مشروطه، آن تعداد از همنسلان من که علیه حجاب اجباری در هشت مارس ١٣٥٧ به خیابان آمده و دیگر به خانه برنگشتند، چوب امدادی را به نسل بعدی، یعنی به فعالین کمپین «یك میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمی»" سپردند. از اینرو هرآنچه را که در توان داشتم به حمایت از آن پرداختم. در انجمنهای زنان چندین شهر، گروههای دانشجویی و یا نهادهای آلمانی مانند بنیاد هاینریش بول به معرفی کمپین پرداختم و در گردهماییها و در چند نوبت در خیابان امضا جمعآوری کردم. یک وبلاگ آلمانی برای کمپین ساختم و مطالب مربوط به آنرا در آن منتشر میکردم. در سمینار سالانه زنان ایرانی در آلمان توانستم با حمایت شهلا شبیق، برای پشتیبانی از مبارزان کمپین گروهی را گردهم آوریم، که در پی آن هم یک ایمیل لیست زنان ایرانی و یک وبسایت بنام «شبکه بين المللی همبستگی با مبارزات زنان ايران» ایجاد شد.
تجارب منفی
نکته تآسفبار تجربیات فعالیتهایم در معرفی کمپین آنجایی بود که که پس از اتمام مراسم، زنان ایرانی حاضر در جلسه نزد من میآمدند و خصوصی از گفتههای من در مورد قوانین تبعیضآمیز ایراد میگرفتند و مرا متهم به سیاهنمایی در مورد ایران میکردند. و اینکه آبروی آنها را نزد آلمانیها میبرم و حالا پس از سخنان من آلمانها ما را مانند افغانستان به چشم یک کشور عقبمانده مینگرند. سؤالهایی از این دست را مطرح میکردن که چرا از چندهمسری در قوانین گفتهاند، مگر چه درصدی از مردان ایرانی در چند همسری زندگی میکنند؟ چرا راجع به کودکهمسری در قوانین گفتهام؟ مگر چند درصد از دخترکان زیر سن قانونی مجبور به ازدواج میشوند؟ اگر کودکهمسری هم وجود داشته باشد، فقط در روستاهای دورافتاده است که اتفاق میافتد. چرا از وجود سنگسار در قانون گفتهام؟ مگر اصلا سنگساراجرا میشود؟ برای من خیلی از این برخوردها عجیب بود، بخصوص که مطمئنأ درصد بالایی از آنها دقیقا بخاطر وجود همین قوانین تبعیضآمیز عصرحجری، موفق به دریافت اقامت المان گشته بودند.
غماگیزترین واقعه از این موارد شبی بود که بعد از مراسم معرفی کمپین با تعدادی -شامل سه ایرانی و چند آلمانی که اکثرأ به حزب سبزهای آلمان تعلق داشتند برای شام به رستورانی رفتیم. در میان صحبتهای حاضرین از قسمتهای مختلف میز ناگهان شنیدم که: "نه، حجاب برای زن ایرانی یک سپر حافظتی در مقابل نگاه هیز و آزار جنسی از سوی مردان است". این جملات از سوی یکی از زنان ایرانی که او را از نزدیک میشناختم و میدانستم که خود را فمینیست مدافع کمپین میشناسد، به سوی یکی از زنان آلمانی که مسئولیتی در شهرداری داشت گفته میشد. در آنجا بود که در درونم چیزی فروریخت. آیا تغییر امکانپذیر است؟
سؤالی بدون پاسخ
باتوجه به اینکه زنان ایرانی، پناهنده، تبعیدی و مهاجر که علت فرار آنها از ایران همین قوانین شریعت، حدیث و عرف نهادینه شده برخاسته از شیعه است، همانهایی که چندین سال در آلمان زندگی کرده و تجربه سکولاریسم -اگرچه ناقص- را تجربه کردهاند ولی هنوز نتوانستهاند خود را از رسوبات تربیت سنتی و تبلیغ حکومتی رها سازند، فعالیتهای اینچنینی -کارزارهای مدنی مسالمتآمیز- در جامعهای مانند ایران پسا فاشیسم اسلامی، میتواند مؤثر باشد؟
در یکی از بندهای کمپین آمده بود: "اساس این کمپین، اعتقاد به رشد آگاهی، ایجاد گفتگو میان شهروندان و آموختن فعالیتهای جمعی و دموكراتیك یعنی اصلاحات از پایین، از درون جامعهی مدنی و نه از بالاست. بنابراین، پایهی این عمل جمعی، اعتقاد به ضرورت تقویت حوزه عمومی، اعتقاد به توانمندسازی زنان، باور به اینکه تنها تغییراتی ماندگار و ریشهای هستند که از بطن جامعه میجوشند و نتیجهی آشنایی مستقیم با دردها و لمس مشكلات، به طور مستقیم یا غیرمستقیم توسط تک تک افرادند، و نیز آگاهی از این امر که مشكلات حقوقی، مشکل فردی و خصوصی نیست و شمار زیادی از زنان با تبعات تلخ آن دست و پنجه نرم می کنند".
حال که سالها از آن دوران میگذرد هنوز پاسخی دقیق «آری» و یا «نه» را برای سؤال بالا ندارم. ولی مطمئنم که فعالیت کمپین در تغییر اذهان و بخصوص ترویج عاملیت در نسل بعدی زنان مؤثر بود. در حقیقت زنان نوجوان و جوانی که در کمپینهای آزادیهای یواشکی، چهارشنبههای سفید شرکت کردند، زنانی مانند ویدا موحد و یا دختران و زنانی که بعدها شجاعانه در جنبش "زن زندگی آزادی" به خیابان آمدند و روسریها را به آتش سپردند، در دامان مادران (و مادربزرگانی) رشد کردند که از هفده اسفند ١٣٥٧ تا کمپین «یك میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمیز» علارغم سرکوبها، عاملیت را پرورانده و ترویج کردهاند.
ولی آیا با این دست از فعالیتهای مدنی میتوان از حکومتی تا بن دندان مسلح، نشسته بر روی میدانهای نفتی و با داشتن مافیای اقتصادی، شبکههای پولشویی، گروهای چریکی نیابتی، لابیهای رنگ و وارنگ، حمایت رسانهای و تبلیغاتی بینالمللی و احتمال دستیابی به تسلیحات اتمی که به هربهانهای زندان و شکنجه و اعدام میکند ، بدون هیچ ترس و واهمه از سیاستمداران و افکار عمومی جهانی به قتل و کشتار در سطحی وسیع دست میزند، میتوان انتظار تغییر در قوانینش را داشت؟
تجربهای در استکهلم
در همان ایامی که در معرفی کمپین کوشا بودم، فعالین حقوق زنان ایرانی در استکهلم نیز از من دعوت کردند که در جلسهای درباره کمپین به بحث و گفتگو بنشینیم. همزمان با این جلسه یکی از فعالین کمپین که وبلاگنویس هم بود و جایزه بهترین وبلاگ نویس دویچهوله را دریافت کرده بود به اروپا آمد. من این فرصت را مناسب دیدم که با او با حضورش در جلسه، اولا بعنوان یک فعال میدانی در جلسه استکهلم روایتهای دست اول و تجربههای شخصی خود را برای شرکت کنندگان بازگو کند و دوما من هم دیداری با او داشته باشم. این امکان میسر گشت و من به همراه او در آن گفتگو شرکت کردم. اولین سؤالی که پس از معرفی کمپین مطرح شد، درباره حجاب اجباری و نپرداختن به آن از سوی کمپین بود که من پاسخ آنرا به آن دوست از میدان کارزار آمده واگذار کردم. در حین پاسخ او، به چهرههای جمع مینگریستم و نارضایتی از گفتههای دوست جوان را در آنها حس میکردم. ماریا رشیدی یکی از قربانیان فرهنگ ناموسی -که بدرخواست شوهرسابقش بروی صورتش اسید پاشده شده بود- به اعتراض- صحبتهای آن فعال کمپین را که هنوز به پایان نرسیده بود را قطع کرد و با ابراز نظراتش در نقد کمپین، جلسه روند آرام خود را تا پایان وقت از دست داد.
حجاب چالشی همیشگی
یکی از دلایل آن دوست فعال کمپین این بود که چادر (حجاب) مسئله زنان زحمتکش و کارگر نیست. با شنیدن این جمله هربار من به سالهای ١٣٥٥-١٣٥٦ پرتاب میشوم. دو تعطیلات تابستانی سالهای آخر دبیرستان که من برای پسانداز پول توجیبی سال تحصیلی، در یک کارخانه داروسازی بعنوان کارگر روزانه کار میکردم. صبحهای زود از خواب بیدار میشدم تا بموقع در محل جمعآوری سرویس رفت و آمد کارخانه حاضر باشم. ما در یک محله کارگرنشین زندگی میکردیم. فاصله خانه تا ایستگاه اتوبوس شرکت واحد را ده دقیقه پیاده و بعد از تا محل تعیین شده برای جمعآوری کارگران را با اتوبوس در یک مسیر نیم ساعته طی میکردم. در این مسیرها شاهد آن بودم که تعدادی دختران هم سن من و زنان جوان محجبه با نگاهی به پشت سر و اطراف خود، سریع چادر و یا روسری را از سر برمیکشیدند و در کیفهایشان پنهان میکردند. چندتایی از آنان را میشناختم. یکی از آنها شهناز بود. میدانستم همیشه بخاطر چادر از پدر مذهبی و سنتی کتک میخورد. شهناز در یک آزمون بهیاری قبول شده بود و به خاطر اینکه اجازه رفتن به مدرسه بهیاری را داشته باشد، روزها صدای جرو بحث و دعوا و گاها کتککاری از خانهشان شنیده میشد. بالاخره پدرش بشرط آنکه شهناز باحجاب بماند با آموزش بهیاری او موافقت کرده بود. در کارخانه هم خیلی از کارگران زن بدون حجاب سرکار میآمدند. آنهایی هم که با حجاب بودند یا روسری داشتند و یا چادرها کٌدری نقش دار بر سر میکردند. عده کمی هم بودند که با آمدن در رختکن چادر را از سر بر میداشتند و روسری بسر میکردند. اکثرا -هم چه با حجاب و چی بیحجاب- به در کابینهای خود در رختکن در هر دو طرف در کابین، عکسهایی از خوانندگان و هنرپیشگان (ایرانی و خارجی) با پوششهای بقولی نیمه عریان نصب کرده بودند. شهریور ١٣٥٦ سه زن جوان با چادر مشکی شروع بکار کردند که از نوع لباس و نوع حرف زدنشان معلوم بود که از قشر کارگر نبودند. یکی از آنها در سرویس ایاب و ذهاب با من همسفر بود. مدتی گذشت که یک روز در راه برگشت برایم تعریف کرد که او دوستانش دانشجو هستند و بغیر از کسب درآمد برای آگاه کردن کارگران به حقوقشان این کارخانه را برای کار انتخاب کردهاند. و برای اینکه کارگران احساس نزدیکی با آنها داشته باشند با چادر به سرکار میآیند. و ادامه داد که آنها صبحها یواشکی در کوچه های خلوت چادر را از کیفشان درمیآورند و بسر میکنند. این طنز تلخ در ذهن من ته نشین ماند که کارگران زن یا چادر بسر نمیکردند و آنهایی هم چادری بودند، هیچکدام از چادر مشکی ضخیم استفاده نمیکردند و روی خود را اینجنین محکم نمیگرفتند. صبحهای زود را در کوچههای خلوت تصور میکردم که تعدادی چادر از سر میکشند و فورا در کیف پنهان میکنند و آنهایی که میخواستند کارگران را با حقوقشان آگاه کنند، چادرهای مشکی را از کیف خارج میکردند و با حجاب به کارخانه میآمدند.
نئولیبرالیسم، پست کٌلنیالیسم
پس از پایان جلسه استکهلم من با آن فعال کمپین و وبلاگنویس بسوی خانه دوست مشترکمان روانه شدیم. در راه راجع به کتابهای که در این اواخر خواندهایم صحبت کردیم. در این میان من با شعف پرسیدم راستی "لولیتا خوانی درتهران" نوشته آذر نفیسی را خواندهای که با تعجب متوجه شدم نظر منفی نسبت به آن دارد. او در توصیف کتاب عینا همان حرفهای دوستان ایرانی و غربی تحت تأثیر تئوری پست کلنیال را تکرار کرد: " این کتاب در راستای خدمت به روایت نئولیبرالیسم از جامعه ایران است" و یا "آذر نفیسی برای خوش خدمتی برای جریان غالب در غرب آنرا نوشته". با شنیدن حرفهایش فوقالعاده آزرده شدم. این کتاب برای من تا آنزمان بهترین و کاملترین کتابی بود که حکومت توتالیتر اسلامی را با نگاهی زنانه به تصویر کشده بود.
زمانی که ملاله یوسفزَی برای تلاشهایش درزمینهٔ حق تحصیل کودکان، جایزهٔ صلح نوبل سال ۲۰۱۴ را همراه با کایلاش ساتیارتی دریافت کرد، شنیدم که یک تن از فعالین سابق کمپین گفته بود، برای تحقیر مرد مسلمان این جایزه به ملاله داده شده است.
در سیامین کنفرانس «بنیاد پژوهشهای زتان ایران» در ژوئن ۲۰۱۹ تعدادی از فعالین کمپین هم حضور داشتند. یکی از فعالین مرد کمپین، سخنران یکی از پنلهای این نشست بود. او در تآثبر پست کلنیالیسم در جوامع شرقی به کتاب «زنان سیبیلو و مردان بیریش» افسانه نجمابادی اشاره کرد و به نقل از آن اثر گفت: " ایران برای فرار از برچسب «عقبماندگی» و برای مدرنسازی جامعه، ساختار جنسی خود را به سمت «دگرجنسگرایی هنجارین» غربی سوق داد و مظاهر همجنسخواهی را از ادبیات و تاریخ رسمی خود پاک یا پنهان کرد". به عبارت دیگر همجنسگراستیزی در ایران وجود نداشته و از غرب به ایران (و جوامع شرقی) صادر شده است!
خروج فعالین شناخته شده از کشور
پس از شدت گرفتن سرکوبها، فشارهای مستقیم و غیر مستقیم به فعالین، دستگیری، زندان و بخصوص در پی اعتراضات به نتیجهٔ انتخابات ریاست جمهوری در سال ١٣٨٨ که محمود احمدینژاد سر از صندوقهای رأی درآورد، فعالین کمپین یکی پس از دیگری از کشور خارج شدند. به جرأت میتوان گفت که اکثر آنها در دعواهای جناحی راست و چپ کشورهای غربی، جذب جناح "پروگرسیو" و "پست کلنیالیست" شده و نگاهشان از ایران و درگیریهای پیچیده زنان جوامع اسلامی با اسلام، قوانین شریعت و عرف برخاسته از احادیث دور شد و کاملا نگران جایگاهشان در جوامع میزبان گشت. تا آنجائیکه حتی گروهی از آنان که مقیم آمریکا شده بودند در دعوای دموکراتها جمهوریخواهان، از مبارزات زنان ایرانی -ویدا موحد- برای دفاع از لیندا صرصور و حجابش به عاریه گرفتند.
تجارب شیرین
در آخر نمیتوانم بدون اینکه به تجارب خوب و با ارزشی که در مدت فعالیتم در حمایت از کمپین داشتهام، این متن را به اتمام برسانم. و آن اینکه در تمام آن دوران به دوستیها و آشنائیهای دست یافتم و تجارب شخصی و گروهی جمعآوری کردم که بدون فعالیت در حمایت از کمپین شانس داشتن آنها برای من به هیچ عنوان امکانپذیر نبود. چند مورد از صدها مورد یکی آشنائی و دوستی با شهلا شفیق و صبری نجفی، و دیگر آشنائی و هم صحبتی دلنشین همراه با خندههای فراموش نشدنی با سیمین بهبهانی است که به نمایندگی از سوی فعالین کمپین برای دریافت جایزه سیمون دوبوار به پاریس آمده بود.