تکرار یک نگرانی از تهران ١٣٥٨ تا برلین و پاریس و نیویورک ١٤٠٥

این روزها که اسلامیستها در غرب یکی پس از دیگری سمتهای سیاسی را قبضه میکنند. در مدرسه، دانشگاه و فرودگاهها محلهای وضو و نماز ساخته میشوند. در نهارخوریهای عمومی غذای حلال یکی از بخشهای اصلی است و اسلامگرایان همه جا با حجاب و عبا، با روزه، صدای اذان و نماز در خیابان و فضاهای عمومی، اسلام را در چشم غیر مسلمانان فرو میکنند. یاد خاطره ای افتادم.
اواسط سال ١٣٥٨ بود که ما میهمان یکی از دختر خالههایم بودیم. میهمانان دیگر خواهر شوهرٍ دخترخالهام و همسرش بودند که به صاحب دختری شده بودند. مانند رسم همیشگی آن دوران موضوع گفتگو آزادی، دموکراسی، حقوق زنان و کلا آینده کشور با وجود اسلامگرایان و قوانین اسلامی بود. پس از مدتی بحث، پوشاک نوزاد آن زوج باید تعویض میشد. مرد جوان این کار را بعهده گرفت. در حینی که داشت قربان صدقه دخترش میرفت، به بحث هم گوش میداد که ناگهان ثابت ماند و اشکهایش جاری شدند. بقیه نگران پرسیدند چیزی شده؟ پاسخ داد دارم به آینده دخترم فکر میکنم. به اینکه زحمت بکشی و بعدها عزیزدلبندت را ببینی که با یک اسلامگرا و یا یک ملا ازدواج میکند. ببنی که او تحت قوانین اسلامی حق و حقوق انسانی را ندارد. ببینی که نه حق طلاق دارد و نه حق حضانت بچه هایی را که خود زایده است. شوهرش میتواند با او هر کاری کند. میتواند ملاقات با ما را ممنوع کند. میتواند بدون تصمیم او محل سکونت را تغییر دهد. میتواند او را از حق تحصیل و کار منع کند. حتی اجازه دارد او را بعلت تسلیم نشدن کتک بزند، میتواند سه همسر دیگر در کنار دختر من داشته باشد و صدها ازدواج موقت دیگر. دخترش را به سینه فشرد و گفت این آینده ای نیست که برای عزیزم تصور میکردم.